گیتا جونیگیتا جونی، تا این لحظه 6 سال و 3 ماه و 17 روز سن دارد
برديا جونیبرديا جونی، تا این لحظه 2 سال و 3 ماه و 8 روز سن دارد

ستاره هاي زمینی

اسب زردم

                                      سوار اسب زردم                     می چرخم و می گردم                 چرخ و فلک تند می ره                 بالا و پایین می ره               ...
29 آبان 1394

طلای سرخ زعفران

آبان فصل برداشت زرشک و زعفران تو استانمونه الان توی شهر از در خونه خیلی ها که رد می شی  کلی گل زعفران پر شده ریخته و بوی عطرش که فضای خیلی از خونه ها رو پر کرده ادمایی که دور سفره های پر از گل می شینن و ضمن پر کردن گلها می گن و می خندن و به قول بیرجندی ها اتشونی دارن و البته که بهترین و مرغوب ترین زعفران کشور مال استان ماست زرشک هم که تقریبا مختص ماست دیروز هم سفیر نروژ به همراه هیئت همراهش امدن به شهرستان محل کار مامان و تو مراسم زعفران چینی محلی ها شرکت کردن و بعدش هم سری به مزارع گل نرگس زدن        سفیر نروژ و همسرش         ...
26 آبان 1394

تاب تاب عباسی

راستی یادم رفت بگم پریشب یه کار خیلی خطرناک کردی برات مغز گردو اورده بودم یه تیکه آخرش رو که تو دهنت گذاشتی از کنارت بلند شدم رفتم اشپزخونه که یه چند دقیقه بعد امدی در حالی که همش به بینیت اشاره می کردی و عطسه می زدی سریع دراز کشوندمت که دیدم بله همونیه که می ترسیدم مغز گردو رو تو بینیت کرده بودی یه خورده خودت دست زدی و منم که اومدم با موچین دربیارم رفت بالاتر سریع به بابایی زنگ زدم بیاد ببریمت بیمارستان بابایی که اومد حاضر که می شدم خوش خبری داد که دراومد وای مامان امان از دستت که این روزا خیلی اتیش می سوزونی         ...
20 آبان 1394

دخترم زیبا گلم

خنده بر لب دارد و نوری به چشم   با نگاهش میکند افسونگری آرزو کردم خدا را گوهری سالم و زیبا نگارین اختری بر سرم او ریخت یکدنیا گهر داد ما را او زرحمت دختری دختری مانند گل زیبا و پاک از همه ناراستیها او بری او گل کاشانه ما میشود میکند بر ماهتاب او سروری لطف حق شامل شده بر حال ما می گشاید یک به یک بر ما دری نام او گیتا و زیبا گوهریست چون نگینی هست بر انگشتری خنده بر لب دارد و نوری به چشم با نگاهش میکند افسونگری من چه خوشبختم که دارم دختری دختری زیبا رخی تاج سری چشم وابرویش قرار از کف ربود بس که داند شیوه های دلبری او شده نور...
20 آبان 1394

کودک دوست داشتنی من

این دو تا عکس مربوط به روزیه که از بیمارستان مرخص شدی ظهر هر کار کردم هیچی نخوردی با وجود اینکه از صبح غیر سرمی که بهت زده بودن فقط یه شیشه شیر خورده بودی ولی عصر یه هو نگاه کردم دیدم ظرف غذات رو برداشتی رفتی تو وان قبلیت نشستی و غذا می خوری     ...
17 آبان 1394

فعلا بای بای مهد

سلام نفس مامان فقط اومدم بگم سه روز از مهد رفتنت نگذشته بود که مریض شدی و کارمون به بیمارستان کشید   البته یه شب تا صبح . سه شنبه شب ساعتای 8.5 حالت بد شد و با امبولانس بردیمت بیمارستان و تا صبح اورژانس بودیم و خانم دکتر صبح بعد دیدن جواب ازمایشاتت که خدا رو شکر همگیشون خوب بود مرخصت کرد واسه همون فکر نکنم فعلا مهد بفرستمت ضمنا از مهد برات به گوشی مامان پیام فرستادن: عزیزم جات تو مهد کودک آفتابگردان خیلی خالیه زود زود بیا منتظریم ...
17 آبان 1394

گیتا خانمی به مهد می رود

سلام عشق مامان امروز سومین روزیه که شما می ری مهد دو روز اولش رو من مرخصی گرفتم و شما رو بردم و تموم مدت هم تو مهد موندم امروز هم زحمتش افتاده گردن مامانی   روز اول ساعت 11.5 رفتیم و تا 1 اونجا بودیم  و چون ساعت میان وعده بچه ها گذشته بود میوه هات رو گذاشتیم تا ساعت نهار که 1 بود بهت بدن روز دوم 10.15 رفتیم تا 1.5 و واستون نهار هم بردم که طبق برنامه پلو مرغ بود  اخه می گن بعضی بچه ها تو جمع هم سن و سالاشون بهتر غذا می خورن شما هم که حسابی خوش غذایی دیروز هم دو تا جعبه شکلات واسه مربیت تکتم جون و مسئول غذات خاله عفت گرفتم که مامانی امروز براشون برده تا هوات رو داشته...
7 آبان 1394

عاشورای 94

سلام عسل مامان طبق برنامه روز پنجشنبه بالاخره موفق شدیم بریم روضه خونه مادر که البته روز آخرش هم بود وقتی رسیدیم خانما در حال نوحه خوانی بودن راستی گلاله جون و مامانیش هم اومده بودن البته گلاله خواب بود شما اولش روی پای من اروم نشسته بودی ولی تا چشمت به سفره و گلاب پاش افتاد زیر زیرکی و یواش یواش خودتو به سفره وسط اتاق رسوندی و ..... صبح روز بعد هم ساعتای 11.5 به سمت درخش حرکت کردیم تا مثل پارسال در مراسم زیبای عاشورای اونجا شرکت کنیم وقتی رسیدیم دسته عزاداران نماز رو خونده بودن  و در حال ورود به عمارت آقای شریف بودن (آخرین توقف گاه عزاداران قبل از ورورد به مسجد جامع ) یه خورده اونجا وایستادیم و مراسم رو نگاه کردیم ...
3 آبان 1394