ستاره هاي زمینی

ستاره هاي زمینی
گیتا و برديا قند عسل هاي مامان
قالب وبلاگ

طبق معمول به خاطر شرایط کاریه بابا برنامه حرکت به مشهد از یکشنبه عصر افتاد به دوشنبه صبح و از دوشنبه صبح هم افتاد عصر که نهایتا ساعتای 9 راه افتادیم سمت مشهد . نزدیکیای مشهد چون بابا خوابش گرفته بود یه کوچولو توقف کردیم تا بابا یه چرت بزنه و این شد که نهایتا ساعتای 2.5 رسیدیم و تا خوابیدیم شد نزدیکیای صبح

شما و بردیا هم چون بیشتره راه خواب بودبن صبح ساعتای 8 بیدار بودین و بیچاره مامان طبق معمول در ارزوی کمی استراحت موند

[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 9:23 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

سلام عسل مامان

جونم برات بگه این روزا بر خلاف هفته های قبل حسابی شلوغ بود اول از همه اینکه امسال هم به منوال سالهاي گذشته حميد جووووون (به قول بابا)و دوتا پسراش (جواد و امير بيژن) امدن ايران و البته بيرجند اخه حميد اقا خيلي دوست داره پسراش با فاميل و فرهنگ ايران اشنا بشن هميشه مي گه اگه من از بچگي نمي ياوردمشون الان که بزرگ شدن علاقه ای به ایران امدن نداشتن . خلاصه پنجشنبه عصر اول به اتفاق شما و اقا برديا و البته چند نفر از همكاراي مامان رفتيم ديدن گل پسریه خاله عاطفه بعدشم چون قرار بود شام با حميد جووووون بريم بيرون برنامه ريزي كرديم همديگه رو تو خانه ي بازي ببینیم تا بچه ها قبلش یه خورده بازی بکنن بعد بریم واسه شام

خلاصه ما تو خونه بازی بودیم که حمید جووون و پسراش امدن و بعد کلی خوش و بش و دیده بوسی بچه ها رفتن سراغ بازی که پسرا تو تیراندازی یه عروسک واسه گیتا جونی بردن و بعد ماشین سواری اقایان دو گروه شدن و فوتبال دستی بازی کردن که در پایان اجباریه بازی (خاموشیه برقا) گروه بابا و جواد جون بردن . واسه شام هم رفتیم عطا ویچ که جدیدا بیرجند شعبه زده ولی کیفیت غذاش اصلا به کیفیت شعبه ی کیش که ما قبلا امتحان کرده بودیم نبود و از رفتنش پشیمون شدیم

هفته دیگه هم می ریم مشهد واسه عروسیه عمه صدیقه

[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 7:28 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]
[ پنجشنبه 22 تير 1396 ] [ 7:56 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

از دیروز دو دندونی شدم

[ چهارشنبه 21 تير 1396 ] [ 10:33 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

از دو روز قبل با کمک می تونم وایستم از دیروز هم مهارتم تو این کار بیشتر شده 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 تير 1396 ] [ 1:37 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]
[ شنبه 17 تير 1396 ] [ 7:52 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

بالاخره ديشب اولين دندونم سر و كلش پيدا شد


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 15 تير 1396 ] [ 7:3 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

نمی دونم چرا شانس پرستار ندارم

روز شنبه از بیکاری هفتگیم استفاده کردم و گفتم پرستارتون بیاد تا با شما اشنا بشه و یه جورایی کار دستش بیاد روز دوشنبه هم زودتر رفتم خونه تا زمانی که گیتا می یاد خونه باشم و یک سری راهکار واسه مدیریت کردن شیطون خانممون بهش بدم( اخه روز قبلش حسابی شیطنت کرده بود) اما متاسفانه همون روز عصر پیام داد که دیگه نمی تونه بیاد به خاطر نوه ش . ظاهرا دخترش تنهایی از پس بچش بر نمی یاد.غمگین

خلاصه موندم چکار کنم اینو بعد کلی گشتن پیداش کرده بودم قبلا 4 سال پرستار نوه ی یکی از دوستای مامانی بوده . اینم از شانس ماغمگین

[ چهارشنبه 14 تير 1396 ] [ 12:07 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

اولين تاب تاب كردناي برديا جوني


ادامه مطلب
[ شنبه 10 تير 1396 ] [ 7:27 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

جمعه شب - خونه ي جديد خاله بيتا همراه با يه سوپرايز
تولد طاها جوني البته با يك روز تاخير

ادامه مطلب
[ جمعه 9 تير 1396 ] [ 21:0 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

دعوتيه خاله بيتا - مهمانسراي جهانگردي


ادامه مطلب
[ جمعه 9 تير 1396 ] [ 14:30 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]
[ دوشنبه 5 تير 1396 ] [ 2:47 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]
[ يکشنبه 4 تير 1396 ] [ 2:37 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

پنجشنبه شب ٢٧ رمضان افطاريه مژگان جون و اقا رضا 


ادامه مطلب
[ جمعه 2 تير 1396 ] [ 3:41 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]

شنبه -رستوران فيروزه


ادامه مطلب
[ يکشنبه 28 خرداد 1396 ] [ 3:52 ] [ مامانی گیتا جون و برديا جون ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُ‌وا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ‌ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ‌ لِّلْعَالَمِينَ ******************** امشب چه نازدانه گلی درچمن رسید/گویی بساط عیش مداوم به من رسید/ نور ستاره ای در شب تولدت/انگار که فرشته ای از ازل رسید ******************* عاشقانه ای برای دخترم و پسرم، دردانه های زیبایم گیتا و امیر بردیاکه در تاریخ 91/6/11ساعت 11 شب و 95/6/20 ساعت 8 صبح چشم به این دنیا گشودند . وحالا مادرانه هایم را برایتان مینویسم , از اولین های من و شما تا بی نهایت تا وقتی بزرگ شدین بخونین و بدونین که با تمام عشقم براتون نوشتم و بعدها خودتون بنویسید آنچه که برایتان اتفاق می افتد .
امکانات وب