گیتا جونیگیتا جونی، تا این لحظه 6 سال و 3 ماه و 11 روز سن دارد
برديا جونیبرديا جونی، تا این لحظه 2 سال و 3 ماه و 2 روز سن دارد

ستاره هاي زمینی

اندر احوالات

سلام فرشته های مامان این هفته خبر خاصی نبود جز اینکه بردیا جون یه خورده سرما خورد که خدا رو شکر الان بهتره و گیتا جون هم طبق معمول سه روز از هفته بعد ظهرا می ره کلاس(شنبه و دوشنبه و پنجشنبه) و صبح ها هم مهد یادم رفته بود بگم بردیا جدیدا افعال رو هم یاد گرفته و به کار می بره مثل آمد مثلا می گه گیتا امد بنداز - بیا- بشین - می خوام البته می گه ماخوام و چون کلا خیلی زیاده خواهه این فعل آخری رو از همه بیشتر بکار می بره یعنی هر چه بگیم اونم به قول خودش ماخواد ...
17 آذر 1397

کودک دوست داشتنیه من

دوشنبه 5 آذر در خونه - موقع سوار شدن به سرویس در مهد روز يكشنبه هم همون طرفاي ساعت ١ با گيتا و برديا امديم حياط كه بريم پارك كه چون بابا از قبلش ماشين مي شست و هنوز كارش تموم نشده بود من و گيتا جون پياده رفتيم پارك نيلوفر نزديك خونه و بابا و برديا موندن . وقتي برگشتيم همگي رفتيم بيرون تا واسه نهار ظهر كه آش بود خريد كنيم كه جاي دوستان خالي خوشمزه شده بود البته به جاي كشك سفيد از كشك بيرجندي استفاده كرديم كه خوشمزه ترش كرد ضمنا دندون شیریه چهارمی گیتا جون هم سه شنبه یا چهارشنبه ی هفته پیش افتاد . البته که این یکی رو هم مثل دو تای قبلی خانم خودش کشید ...
7 آذر 1397

جمعه97/9/2

روز جمعه ظهر ساعتاي ١ رفتيم پارك . اول رفتيم پارك ازادگان و چون داشتن فضاي سبز رو ابياري مي كردن و برديا جون هم گير داده بود اب بازي كنه مجبور شديم يه خورده كه اونجا بوديم بريم يه پارك ديگه  عصر هم دوباره رفتيم بيرون و واسه گيتا جوني كفش گرفتيم   ...
7 آذر 1397

اخر هفته

روز چهارشنبه پرستار بردیا جون موقع رفتن به مامان گفت فردا ساعت 9 تو مهد بچه هاش مراسم مولودی داره و گفت تونستین حتما بیاین منم صبح شما رو زود حاضر کردم و به سرویس گیتا جون زنگ زدم بیاد دنبالمون و ساعتای 9/5 اونجا بودیم ولی وقتی رفتیم تو دیدم وای تولد دخترش هم هست درنتیجه مجبور شدم زنگ زدم سرویس گیتا دوباره برگرده و بره کارت هدیه تهیه کنه که بنده خدا زحمتش رو کشید خانمی هم که واسه مولودی امده بود همون خانم موسوی بود که تا سال قبل مراسم مولودی ما رو هم برگزار می کرد خلاصه بعد مراسم گیتا جون رو بردم واسه واکسن با کلی دلهره که خدا رو شکر به خیر گذشت البته زمانی که واکسن زد خیلی گریه کرد ولی تا 24 ساعت مرتبا بهت استامینوفن ...
7 آذر 1397

گیتا جون و برديا جون

قراره فردا برای بار سوم گیتا جون رو برای واکسن ببریم می گم سومین بار آخه هر بار بردیمش یه چیزی شد که نشد بشه یه بار گفتن دیر امدین مراجعه کننده زیاده نوبتتون نمی شه یه بار هم که مریض بود و بار آخر هم گفتن باید برین بهداری شهرستان خلاصه این واکسن گیتا خانم حکایتی شده البته گفتن قد و وزن جفت وروجکا خوبه و نرماله . ماه قبل یه خورده وزن بردیا کاهش داشت که این ماه خدا رو شکر به حالت نرمال برگشته بود ولی واسه واکسن گیتا خیلی نگرانم ان شاا... به لطف خدا همه چیز به خیر بگذره نمی دونم قبلا گفتم یا نه ولی از وقتی واسه گیتا دوچرخه گرفتیم این بردیا واسه خودش یه پا دوچرخه سوار شده خلاصه این هدیه به اسم گیتا جونی شده به کام آقا بردیا ...
30 آبان 1397

عکسهای پست های قبلی-اخبار جدید

روز دعوتیه خودمون که نهار رفتیم شمس العماره و بعدش هم امدیم خونه . البته خاله بیتا شیفت بود و نتونست بیاد ولی طاها جون و باباش بودن شب دعوتیه خاله بیتا- رستوران زیتون که اول رفتیم خونشون و بعد خوردن یه چای و شیرینی رفتیم رستوران ...
30 آبان 1397

تعطیلات نیمه ی آبان

سلام عشقای مامان مثل سنوات قبل امسال هم وفات امام رضا رفتیم مشهد . چهارشنبه ظهر راه افتادیم و سر شب مشهد بودیم مشهد هوا بارونی بود اول رفتیم در خونه ی بابا جون ازشون شله ی خوشمزه ی مشهدی گرفتیم (بابا جون اینا از اول هفته مشهد بودن) و بعدش رفتیم سمت خونه ی خودمون . تا وسایل رو جابجا کردیم و خونه رو هم یه تمیز کاری و شام خوردیم شد ساعت 1 روز بعدش هم بعد صبحانه رفتیم بیرون آخه بابا جون گفته بود ظهر واسه نهار بریم خونه ی یکی از دوستاشون که شله نذری می داد ولی گفتیم اول بریم یه دوری بزنیم ببینیم جایی بازه یه خریدی بکنیم بعد بریم اونجا این شد که چون همه جا بسته بود نه به خرید رسیدیم و نه به شله . یعنی وقتی رسیدیم تموم شده ...
23 آبان 1397

اخبار جدید

سلام نفسای مامان دوشنبه ساعتای 6.5 عصر دایی رضا زنگ زد که خاله ماری الان اینجاست پاشو سریع بیا . اول فکر کردم طبق معمول سرکاریه آخه دایی رضا زیاد از این کارا می کنه ولی وقتی صدای خاله رو شنیدم کلی خوشحال شدم و البته سوپرایز اخه خاله کاملا بی خبر آمده بود ولی مامان خانم خونه نبودن و طبق معمول روضه تشریف داشتن و چون قرار بود مامان رو هم سوپرایز کنیم البته به پیشنهاد خود خاله خانم (آخه خاله ماری تو خانواده ی مامان از همه کوچکتره و بعد فوت مادر همه خواهرا به مامان یه جورایی حس مادری دارن ) به مامان زنگ زدم کجایین می خوام بیام خونه و ساعتای 7/5با تاکسی سه تایی رفتیم دنبالشون وقتی مامان وارد خونه شد با دیدن خاله کلی شوکه شد و ما به...
9 آبان 1397