گیتا جونیگیتا جونی، تا این لحظه 6 سال و 3 ماه و 17 روز سن دارد
برديا جونیبرديا جونی، تا این لحظه 2 سال و 3 ماه و 8 روز سن دارد

ستاره هاي زمینی

برف نو! برف نو! سلام، سلام بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام

از دیشب اولین برف شهرمون شروع به باریدن کرد و تا نیمه های شب ادامه داشت . صبح که از خواب بیدار شدیم تا حدودی زمین رو سفیدپوش کرده بود هنوزم هوا برفی و امیدواریم بازم بباره نی نی توی حیاطه چشمش به آسمونه منتظره برف بیاد از ابر دونه دونه به ابر میگه : زمستونه ! لم نده بی کار توی آسمون برف های دیروز تو هی چیکه چیکه آب شد  دی ماه ۹۲ - بیرجند-محوطه جلوی خونه ...
17 دی 1392

روز چهل و هشتم

روز پنجشنبه که وفات امام رضا بود به اتفاق یکی از همکارای مامان و خانوادشون و راضیه خانم پرستارگیتا جون رفتیم روستای نصرآباد که یک مزار داره و تو ایام عاشورا و روزهای عذاداری آخر ماه صفر یه غذای مخصوص درست می کنن به اسم بزباش که ماده اصلیش گوشت و عدس و آرد و ادویش هم دارچینه که مثل شله باید مرتب هم زده بشه تا کاملا جا بیفته و یه دست بشه. اول رفتیم مزار واسه زیارت و نماز ظهر که اونجا برگزار شد و واسه نهار هم حسینیه روستا که یه ۵۰۰ متر با مزار فاصله داشت . حسابی شلوغ بود و تو اون ازدهام و شلوغی گیتا خانم غرق خواب بودن    لالالالایی  لالالالایی لالایی چرخ نخ تابی به آوازش ت...
14 دی 1392

سفر نیشابور-شهریور 92

یه چند روز قبل عروسی عمه سهیلا مامانی و خاله رویا و دایی رضا تصمیم گرفتن با عمو سعیدکه اون موقع بیرجند بودن برن نیشابور به اصطلاح هوا خوری چون گیتا خانم صبحا که من سر کارم میره خونه مامانی ما موندیم ای بابا حالا این چند روز گیتا خانمو چکار کنیم که دیدیم بهترین راه اینه که ما هم باهاشون هم سفر بشیم پس منو گیتا هم بار سفر رو بستیم و ساعتای هشت همگی با ماشین عمو سعید راه افتادیم .خاله جان از آمدن منو گیتابی خبر بود واسه همون تو راه گفتیم یه خورده سربسر خاله بزاریم  قبلش خاله به موبایل دایی رضا زنگ زد که شما کجایین که دایی رضا گفت تا یه نیم ساعت دیگه می رسیم . منم بلافاصله زنگ زدم به خاله که چه خبر مهمونا نرسی...
11 دی 1392

یادگاری -عروسی سالی جون ( 10 تا 11 ماهگی گیتا جون)

تو تیر ماه واسه عروسی سالومه جون (دختر خاله آمنه-خاله بابایی) دوباره رفتیم مشهد که طبق معمول منو گیتا جون با پرواز رفتیم و بابایی همون روز عصرش با ماشین بابا جون اومد عمو صادق و مامان بابایی هم با ما هم سفر بودن تو هواپیما مهماندار واسه راحتی فسقل خانم ما رو برد یه ردیفی که مسافر دیگه ای نداشت و کلی باهاش بازی کردن و یه سری عروسک انگشتی هم بهش دادن .بعد رسیدن منو گیتا از فرودگاه رفتیم خونه فرح جان دختر خاله مامانی که من بهشون می گم خاله فرح .البته عمه سمانه زنگ زد و اصرار کرد که بریم اونجا ولی چون از قبل هماهنگ کرده بودیم رفتیم پیش خاله فرح( چون مامانی دلش واسه خاله فرح و بنیامین و دیبا جون حسابی تنگ...
11 دی 1392

مامانی هنرمند

مامانی روز سه شنبه که به مناسبت وفات پیامبر تعطیل بود و تو خونه بود واسه نهار شله درست کرد  آخه بابایی یه چند وقتی بود که هی می گفت پس کی شله درست می کنی شب قبل هم نزدیک خونمون چند تا دیگ غلور می پختن و هی بابایی می گفت صبح برم بگیرم ؟ ولی چون من از بوی غلور بدم میاد  نذاشتم بگیره    واسه همون گفتم عوضش منم براش شله درست کنم من که آشپزی می کردم بابایی پیش شما بود و واسطون کتاب جیرجیرک خوش صدا رو می خوند و شما هم یواشکی دور از گوش بابایی یه قسمتی از کتابتون و خوردین آخه دخترم از شدت علاقه به علم به کتاب خوردن افتاده  تو فاصله ای که شله ها جا بیفته گیتا خانوم رفت حم...
11 دی 1392

یادگاری -7 تا 9 ماهگی گیتا خانم

    خرداد ۹۲ - شاندیزمشهد -رستوران ارم تو این قسمت عکسای گیتا خانم رو از ۷ ماهگی گذاشتم تا ۹ ماهگی   تواین عکسا گیتا خانم ۷ ماهشون بوده                 یه بوس بده واسه مرض        گیتا خانم هشت ماهه تو هشت ماهگی تازه می تونست البته اونم با کمک بشینه           ۹ ماهگی گیتا جون   تو ۹ ماهگی گیتا خانم واسه دومین بار رفت مشهد . بابایی سه شنبه شب با ماشین رفت و منو گیتا جونی روز...
9 دی 1392

یادگاری -سفره حضرت رقیه خاتون

 مامانی مامانی موقع تولد گیتا خانم نذر کرده بودند که هر وقت خانم خانما یه خورده از آب و گل در بیاد یه سفره حضرت رقیه بندازن  واسه همون ، روز یکشنبه ای که مامانی دوره قرآن داره سفره رو انداختن و هم دوره ای هاشون آومدن و ختم انعام  گرفتن  دستتون درد نکنه مامانی . انشاءا... قبول باشه .  اینم گیتا خانم فسقلی با خاله رویا جون ا                               ...
9 دی 1392

مهمونی روز یکشنبه

روز یکشنبه با باباجون و عمه جونی ها و دختر عمه وپسرعمه بابایی واسه نهار رفتیم رستوران بابا حاجی(بازم جای عمو سعید خالی عمه صدیقه ) که آدرسشو  مامانی عرفان جون بهمون داده بود (آخه مامانی عکساشو تو وبلاگ عرفان جون دیده بود .) رستوران تو یه خونه قدیمی بود که دور تا دور اتاق داشت و وسطش هم یه حوض خوشگل با چند تا ماهی قرمز بود   اتاقا به سبک سنتی فرش بودن و دیوار و طاقچه هاش تزئین شده بود. هر اتاق یه اسمی داشت ( ابن حسام ،سعدی و ...) وچون رستوران سنتی بود کارکنانش هم لباس سنتی داشتن ما که رفتیم مهمونا هم کم کم از راه رسیدن و جالب اینکه اونا هم از وجود این رستوران بی خبر بودن و خیلی از محیط...
7 دی 1392

شب یلد ا و وصف بی مثالش

این شب چله ،دومین شب چله ای گیتا خانم بود .(هورررررررررررا  )اولش رفتیم خونه مامانی . خاله جان، فروزان جون،مامانی و بابایی طاها جون ، خاله رویا و دایی رضا همگی بودن . خاله بیتا هم کلی از گیتا خانم و آقا طاها عکس گرفت که مامان باید از خاله بیتا بگیره و خوشگلاشو بذاره اینجا. بدش هم رفتیم خونه بابا جون (بابایی بابایی) دیدن عمه سمانه . آخه عمه سمانه و عمو مجید و آرنیک و آتبین جون از مشهد آمده بودن و یکی از دوستای خانوادگی بابا جونم دعوت بود .راستی خاله سولمازم اونجا بود و خلاصه عمو و عمه های گیتا خانم همگی بودن ( جای عمو سعید خالی عمه صدیقه)و حسابی شلوغ پلوغ بود. موقع شام منو گیتا جون آوم...
30 آذر 1392