اخبار جدید
سلام نفسای مامان
دوشنبه ساعتای 6.5 عصر دایی رضا زنگ زد که خاله ماری الان اینجاست پاشو سریع بیا . اول فکر کردم طبق معمول سرکاریه آخه دایی رضا زیاد از این کارا می کنه ولی وقتی صدای خاله رو شنیدم کلی خوشحال شدم و البته سوپرایز اخه خاله کاملا بی خبر آمده بود ولی مامان خانم خونه نبودن و طبق معمول روضه تشریف داشتن و چون قرار بود مامان رو هم سوپرایز کنیم البته به پیشنهاد خود خاله خانم (آخه خاله ماری تو خانواده ی مامان از همه کوچکتره و بعد فوت مادر همه خواهرا به مامان یه جورایی حس مادری دارن ) به مامان زنگ زدم کجایین می خوام بیام خونه و ساعتای 7/5با تاکسی سه تایی رفتیم دنبالشون
وقتی مامان وارد خونه شد با دیدن خاله کلی شوکه شد و ما به هدفمون رسیدیم بعدشم که خاله رویا و خاله بیتا امدن و شام دور هم بودیم
روز سه شنبه هم از بامداد باران پاییزی زیبایی شروع به باریدن کرد که هوا رو حسابی دل انگیز کرده بود و درنتیجه باعث شد همگی هوس کنیم بریم بند دره جهت صرف آش نذری که مامان از خونه آقای بهدانی همسایشون اورده بودن (خدا قبول کنه مثل همیشه عالی بود و با وجود اینکه همگیمون سالها شده از خونه مامان رفتیم ولی هر سال خانم آقای بهدانی بنده خدا سهم نذریه ما رو هم کنار می ذاره و با مامان می فرسته )
خلاصه ما زودتر رفتیم سمت بند و چون به شدت بارون می یامد و هوا هم سرد بود قرار شد اگه تونستیم الاچیق پوشیده گیر بیاریم به مامان اینا هم زنگ بزنیم که راه بیفتن و الا بریم خونه ی مامان . مسیر بند حسابی شلوغ بود انگار همه ی شهر ریخته بودن اونجا ولی خوشبختانه تونستیم از اقامتگاه نرسیده به بند یه الاچیق کرایه کنیم . یه مدت بعد خاله رویا و مامان اینا هم به جمع ما پبوستن و خلاصه جای دوستای خالی توی یه طبیعت کوهستانی
زیر نم نم بارون
خوردیم آش فراوون
(شاعر شدم
)
دیشب هم همگی شام دعوت خاله رویا بودن که خاله بیتا چون بیمارستان شیفت بود و من هم می خواستم شماها رو حمام ببرم ماها نرفتیم
ولی گویا دیشب عمو علیرضا واسه خاله رویا که امروز تولدشه یه جشن تولد سوپرایزی هم گرفته بود
خاله لولا جون ( به قول گیتا) تولدت مبارک

امشب هم همگی می ریم خونه خاله بیتا و جمعه ظهر هم برنامه خونه ی ماست



اخبار جدید 










