گیتا جونیگیتا جونی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
برديا جونیبرديا جونی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

ستاره هاي زمینی

دخترم امروز 1.5 ساله شد

    بخاطر دلت که دریاست چشایی که تموم دنیاست  به خاطر همین که هستی دوست دارم  دوست دارم تو واسه من نفسی نیست مثل تو کسی یه ستاره روی زمینی  تو پاک و مهربونی تو قدرمو میدونی توی دنیا بهترینی   ...
19 اسفند 1392

رستوران پدیده امیرشاه

سلام باهوشک مامان بالاخره فرصت شد بریم رستوران پدیده ظهر جمعه رفتیم همون چایخونه سنتی که روز سرسره برفی بالا تر از بند امیر شاه دیده بودیم و بابایی قول داده بود ما رو یه روز نهار بیاره البته اونجا یه چایخونه سنتی دیگه هم هست که تو ارتفاع بالاتری نسبت به این یکی قرار گرفته و برای رفتن به اونجا باید از یه سری پله بری بالا جالب اینکه صاحب اونجا یه ۲-۳ روزیه شده همسایمون یعنی اومدن تو ساختمان ما ولی هنوز مستقر نشدن و فعلا مشغول رنگامیزیه ساختمونن (برنامه هفته بعد رفتن به رستوران آقای همسایه ) خلاصه اونجا که رفتیم یاد طرقبه  شاندیز مشهد افتادیم خیلی با سلیقه درست شده ...
10 اسفند 1392

سفرا بخیر بابایی

دیروز صبح ساعتای ۱۱ بابایی از کربلا برگشتن البته قرار بود ۲ روز قبل برگردن . حتی بابا وعمه صدیقه و عمه سهیلا رفتن فرودگاه استقبال که فهمیدن ای بابا تاریخ برگشتشون عوض شده ظاهرا امام حسین  پارتی بازی کردن و ۲ روز بیشتر نگهشون داشتن البته این ۲ روز رو نجف بودن خلاصه قراره امشب بریم دیدنشون آخه بابا خان دیشب تشریف برده بودن زور خونه و دیر آمدن سوغاتی بابا جون ...
6 اسفند 1392

هنرنمایی های فسقل خانم

هنرها : دخترم می رقصه   خودشو کج می کنه و مثلا دالی موشه بازی می کنه    سرشو میاره پایین و از پایین نگات می کنه و با تاکید پلک می زنه که دلت می خواد بخوریش    ادای سرفه کردن در میاره و بعدشم می زنه زیر خنده   اندر حکایت فضولی های دخملی :   وروجک صندلی های پشت اپن رو با دندوناش سوراخ کرده       چند وقت پیشا گیتا خانم تو خونه مامانی با روروکش رفته بوده سراغ کابلای دی وی دی که دایی رضا اونو دیده و روروکش رو کشیده وسط هال دوباره که رفته تو هال دیده خانم خانما باز رفته سراغ کابلا ...
5 اسفند 1392

بادا بادا مبارک بادا

عقد کنون خاله سمیه    سلام خوشگل خانم مامان روز جمعه عقد کنون خاله سمیه یکی از همکارای مامان بود واسه همون ظهری بردیمت حموم که شب سرما نخوری بعد حموم شما خوابیدی و  منو  بابایی نهار گوشت داغ خوردیم به به عالی شده بود البته بابایی کلی هم نون روغنی باهاش خورد . خلاصه بیدار که شدی نهار یه پیاله سوپ خوشمزه که مامانی صبح واسه شما درست کرده بود نوش جون کردی و بعدش مامان مثل فرفره شروع کرد به جمع و جور کردن وسایل شما و خودش که بریم خونه مامانی و اونجا حاضر شیم آخه مامان به خاله سمیه قول داده بود زودتر بریم خونشون و می ترسید بدقول بشه خلاصه بدو بدو با کلی وسیله از لباس و کفش و کیف واسه مامان...
3 اسفند 1392

سفر به سلامت بابا جونی

مهمترین اخبار این دو سه روزه : امروز هوا بارونیه بابا جونی شنبه صبح رفت کربلا (سفر به سلامت بابایی )  دخملی ۶ دندونه جدیدا شده ۸ دندونه ( از فک پایین ۲ تا دندونش نیش زده  ) واسه همون بود که اخیرا لثه های دخترم آزرده بود     آب دهنشم که قربونش برم همیشه آویزونه ...
29 بهمن 1392