گیتا جونیگیتا جونی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
برديا جونیبرديا جونی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

ستاره هاي زمینی

یه سفر کاری به مشهد

بالاخره بعد 1.5 سال برای یه کار اداری  سه نفره رفتیم مشهد روز چهارشنبه نزدیکیای ظهر به سمت مشهد حرکت کردیم بین راه واسه نهار اول رفتیم مهمانسرای جهانگردی بیدخت که چون غذاش تموم شده بود به پیشنهاد خودشون رفتیم رستوران هتل پاسارگاد گناباد   ساعتای 7 هم رسیدیم مشهد که از همونجا مستقیما رفتیم خیابون خسروی که بابا یه سری خرید داشت اما بخاطر اینکه شب عید بود کلی ترافیک بود و خیابونها رو بسته بودن واسه همون مجبور شدیم  از کلی کوچه پس کوچه بریم بعدش هم رفتیم یه جایی که مرکز سیسمونی بود واسه خرید برای شما که چیز خاصی پیدا نکردیم و شام هم رفتیم کباب ترکی دور میدون احمد آباد که عالی بود  و بعدشم خونه جدید باباجون ...
5 مهر 1394

فضولی های فسقل خانم

سلام وروجک مامان دیروز طرفای ظهر یه اتفاق بد برای شما افتاد خونه مامانی که بودیم یه وقت صدای فریادت بلند شد نگو کنار مجمعه مسی دراز کشیده بودی با پات زدی بهش و مجمعه افتاده بود روت اول فکر کردیم افتاده رو دستت ولی یه خورده بعد پیشونیت ورم کرد کلی نگران شدم که نکنه ضربه ای به سرت وارد شده باشه یا خدای نکرده شکسته باشه که خاله بیتا گفت تا فردا صبر کن اگه بیقرار بود و یا .... که نمی خوام حتی بهش فکر کنم بیارش از سرش عکس بگیریم منم تا ساعتای 6 بیدارت نگه داشتم تا احوالت رو تحت نظر داشته باشم که خدا رو شکر حالت خوب بود ولی دیشب تو خواب یه خورده بیقرار بودی البته فقط زمانی که سرت رو از سمت جراحتش می ذاشتی رو بالشت اما صبح که بیدار ...
31 شهريور 1394

اخر هفته ای

سلام عشق مامان برات بگم که خاله زری مامان به همراه شادی جون و بهنام جون و البته همسرشون یه سه روزی هست که امدن بیرجند پنجشنبه شب هم قرار بود برن دیدین خاله رویا و به همین خاطر شب به اتفاق خاله بیتا و مامانی همگی رفتیم اونجا که متاسفانه چون حال همسر خاله زری خوب نبود  نتونستن بیان  مامان بیچاره هم طبق معمول در تموم مدت مهمونی در حال غذا دادن به شما بود البته به کمک دایی رضا که مجبور بود بغل دست من بشینه تا تو به هوای دایی رضا جونت از جات جم نخوری  جمعه شب هم شام همگی به اتفاق خاله اینا دعوت مامانی بودیم دم در خونه مامانی همزمان خاله رویا و عمو علیرضا هم رسیدن و تا چشمشون به من افتاد با ظرف غذا...
21 شهريور 1394

هدایا

هد یه بابایی هدیه خودم هدیه مامانی هدیه بابا جون و مامان جون عروسکای پت و مت هدیه خاله بیتا هدیه خاله رویا هدیه عمه سهیلا و عمو امین هدیه مهزاد جون دختر دایی مامان   هدیه آیدا جون دختر دایی مامان و دخملی گلش گلاله جون   هدیه خاله مامان و فروزان جون هدیه خاله زهرا و فاطمه جون(مادر شوهر خاله رویا) هدیه مریم جون همکار مامان   هدیه خاله عاطی(همکار مامان) هدیه مریم جون و آقا کورش(همکار مامان)   ...
14 شهريور 1394

تولد گیتا جونی با تم باب اسفنجی

  روز پنجشنبه مامان مرخصی بود و از صبح درگیر کارای تولد شما بودیم از تزئین خونه گرفته تا اماده کردن شام که زحمت باد کردن بادکنکاشو بابایی کشید اگرچه که عملا از دو سه روز قبل درگیرش بودیم از خرید وسایل تولد باتم باب اسفنجی و گیفتها (ماسک باب اسفنجی و مدادهای عروسکی ) گرفته تا سفارش کیک تولد و وسایل پذیرایی و شام    سمیه هم پنجشنبه صبح اومد و مشغول نظافت خونه شد . خلاصه با کلی بدو بدو با کمک خاله رویا بیشتر کارا رو روبراه کردیم و خاله رویا ساعتای 4 رفت خونشون تا اماده بشه و منم رفتم سراغ درست کردن ماکارونی ساعت 5.5 هم بابا رفت خونه مامانی دنبال شما و بعدشم کیک و...
14 شهريور 1394