گیتا جونیگیتا جونی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
برديا جونیبرديا جونی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

ستاره هاي زمینی

سفر به مشهد-پارک ملت

هفتم فروردین-پارک ملت هفتم فروردین بعد اینکه شما و بردیا جونی از خواب بیدار شدین و صبحاه خوردین و منم نهار گذاشتم ساعتای 2 ظهر رفتیم پارک ملت هوا عالی بود و مناظر عالی تر . پیاده تا قسمت  وسایل بازی بچه ها رفتیم و اونجا شما کلی بازی کردی بعدشم تو چمنا یه خورده با بابایی توپ بازی کردی و ساعتای 3.5-4 برگشتیم خونه البته تو راه برگشت تا ماشین چون خسته شده بودی سوار کالسکه بردیا شدی متاسفانه تو این ایام چون شبا تا دیر وقت بیرون بودیم شما ها دیر می خوابیدین و در نتیجه صبحا هم دیر بیدار می شدین  وتا حاضر می شدیم بریم بیرون ظهر بود . ضمنا یه روز هم رفتیم منطقه توچال به قصد سوار شدن به تلکابین که...
19 فروردين 1397

سفر به مشهد-المانهای شهری2

5 فروردین-میدان احمدآباد 6 فروردین -بزرگراه امام علی اینم شبی که شام دعوت عمه صدیقه بودیم و رفتیم KFC ضمنا عمه جونی بارداره و تا چند ماه دیگه صاحب یک پسر عمه جدید می شم و همچنان تنها نوه دختر م ...
19 فروردين 1397

سفر به مشهد-المانهای شهری1

5 فروردین -میدان احمدآباد مشهد   پیتزا شبدیز -گیتا خانمی در حال نقاشی با هدیه ای که اونجا بهش دادن روز جمعه سوم فروردین ساعتای 5.5 عصر به سمت مشهد حرکت کردیم و تا روز جمعه که عروسی برادر شوهر خاله بیتا بود اونجا موندیم روز اول تا عصر خونه بوديم  فقط شب رفتيم سجاد و واسه شام هم رفتيم پيتزا شبديز روز دوم يعني ٥ فروردين هم رفتيم عكاسي با المانهاي شهري و واسه نهار هم رستوران رضايي امسال هم مثل سال گذشته شهرداریه مشهد سنگ تموم گذاشته بود بی خود نیست مسافرای نوروزی پارسال بهش لقب شهر گلها رو داده بودن ولی امسال به نظرم خیلی زیباتر کار کرده بودن هر...
14 فروردين 1397

اول فروردین

روز اول فروردین عید دیدنی رفتیم خونه پدربزرگ من و عمه ی بابا و شبش هم رفتیم بیرون که دیدیم جلوی دشت بهشت یه درشکه واستاده ما هم پیاده شدیم رفتیم درشکه سواری و بعدشم صرف چای داخل دشت بهشت روز بعدشم عصر رفتیم خونه ی مامانی که از اونجا همه با هم بریم خونه ی خاله جان ...
14 فروردين 1397

روزهای پایانی اسفند 96

سلام عشقای مامان این روزا حسابی گرفتار بودیم . گرفتار یه کوچولو بنایی و بعدشم رنگ کاری . مجبور شدیم کل خونه رو جمع کنیم یه چیزی در حد اسباب کشی و نهایتا از دوشنبه شب هفته پیش که دیگه رنگ کارا وارد هال پذیرایی شدن به خونه مامانی کوچ کردیم رنگ کاری روز جمعه ظهر تموم شد ولی مامان از روز چهارشنبه تمیزکاری رو از اتاقا شروع کرد و این پروسه تا ساعتای 9 شب روز جمعه ادامه داشت انگاری وارد یه خونه تازه ساز شده بودیم خاک به همه جسم و جون خونه رفته بود ضمن اینکه به لطف رنگ کارا مجبور بودیم هر جایی رو چند نوبت تمیز کنیم  . با وجود این کلی از کارا از نصب میل پرده ها و پرده ها وکلید و پریزها گرفته تا بخشی از تمیزکاری موند ولی حسابی خست...
21 اسفند 1396