گیتا جونیگیتا جونی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
برديا جونیبرديا جونی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

ستاره هاي زمینی

مهمانان دوست داشتنیه هر ساله

سلام عسل مامان جونم برات بگه این روزا بر خلاف هفته های قبل حسابی شلوغ بود اول از همه اینکه امسال هم به منوال سالهاي گذشته حميد جووووون (به قول بابا) و دوتا پسراش (جواد و امير بيژن) امدن ايران و البته بيرجند اخه حميد اقا خيلي دوست داره پسراش با فاميل و فرهنگ ايران اشنا بشن هميشه مي گه اگه من از بچگي نمي ياوردمشون الان که بزرگ شدن علاقه ای به ایران امدن نداشتن . خلاصه پنجشنبه عصر اول به اتفاق شما و اقا برديا و البته چند نفر از همكاراي مامان رفتيم ديدن گل پسریه خاله عاطفه بعدشم چون قرار بود شام با حميد جووووون بريم بيرون برنامه ريزي كرديم همديگه رو تو خانه ي بازي ببینیم تا بچه ها قبلش یه خورده بازی بکنن بعد بریم واسه ش...
23 تير 1396

پسر مامان واستاده تو استانه ی 10 ماهگی

از دو روز قبل با کمک می تونم وایستم از دیروز هم مهارتم تو این کار بیشتر شده  از روز شنبه یه پرستار جدید می یاد( خانم عارفی )که تو مهد کودک قبلیت(مهد عاطفه ها)به عنوان مسئول اشپزخونه کار می کرد یه خانم نسبتا سن بالا . یادمه اون موقع که من یه چند باری باهات امدم مهد خانم تر و تمیز و فرزی بود و یه چند وقت بعدش شنیدم دیگه مهد نمی یاد . واسه همون هفته ی قبل شمارشو از مربی قبلیت (الهام جان)گرفتم و باهاش تماس گرفتم که خدا رو شکر سر کار نمی رفت و قرار شد از اول هفته بعد بیاد و نهایتا یکشنبه از تعطیلیه یک روز در هفته استفاده کردم و گفتم خانم امد .خدا رو شکر خوب بود و از دیروز هم تنهایی با شماهاست البته شما از دوشنبه صبح...
20 تير 1396

دندوني

بالاخره ديشب اولين دندونم سر و كلش پيدا شد سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام میخوام نشونتون بدم صاحب مروارید شدم یواش یواش و بیصدا شدم جز کباب خورا يه چند شبي شده بود كه نيمه شب خيلي بيدار مي شدم وبي تابي مي كردم تا اينكه ظهر پنجشنبه مامانم كه از سر كار برگشت خونه ماماني بهش خوش خبري داد كه بالاخره گل پسري هم دندون دار شد ...
15 تير 1396

...

نمی دونم چرا شانس پرستار ندارم روز شنبه از بیکاری هفتگیم استفاده کردم و گفتم پرستارتون بیاد تا با شما اشنا بشه و یه جورایی کار دستش بیاد روز دوشنبه هم زودتر رفتم خونه تا زمانی که گیتا می یاد خونه باشم و یک سری راهکار واسه مدیریت کردن شیطون خانممون بهش بدم( اخه روز قبلش حسابی شیطنت کرده بود) اما متاسفانه همون روز عصر پیام داد که دیگه نمی تونه بیاد به خاطر نوه ش . ظاهرا دخترش تنهایی از پس بچش بر نمی یاد. خلاصه موندم چکار کنم اینو بعد کلی گشتن پیداش کرده بودم قبلا 4 سال پرستار نوه ی یکی از دوستای مامانی بوده . اینم از شانس ما ...
14 تير 1396