گیتا جونیگیتا جونی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
برديا جونیبرديا جونی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

ستاره هاي زمینی

یلدای 96

سلام عشقای مامان امسال شب یلدا به خاطر اینکه شما دو تا وروجک جفتتون مریض بودین (البته یک هفته ای می شه که مریض هستین)و مامان هم حال ندار بود خونه موندیم با وجود اینکه هم سمت مامانی برنامه بود (اولین مراسم شب چله دایی رضا که همگی به اتفاق رفته بودن خونه ی خاله جان که البته شام هم دعوت بودن) و سمت بابا جون به صرف گوشت داغ که نشد هیچ کدوم بریم و خونه موندیم و شب بعد با کیکی که بابا واسه شب یلدا و البته تولد خودش گرفته بود مراسم تولد بابایی رو برگزار کردیم تولدت مبارک بابایی ...
2 دی 1396

شب نشینی

جمعه شب - دور همی خانوادگی (خانواده امیر اقا و محمد آقا ) جمعه شب پسر عمه و دختر عمه ی بابا به همراه بابا جون امده بودن خونمون بازدید عید (این پروسه معمولا تو فامیل بابا زیادی با تاخیر برگزار می شه) گفتم به این بهونه یه خورده هم در مورد این روزای شما دو تا وروجک بنویسم یکی اینکه هر وقت چشم بردیا به جاروبرقی می افته شروع می کنه به تکرار کلمه جارو که گاهی دارو یا جادو هم می گه همیشه دنبال فرصت واسه رفتن تو اتاق گیتا جونیه و به محض ورود اول نگاهی می ندازه به ماشین امبولانس گیتا و بعد شروع میکنه به اژیر کشیدن (با بو  با بو  با بو ) یا سریع می ره رو تخت گیتا و خودش...
18 آذر 1396

یه سفرسه روزه به مشهد

سلام عشقای مامان روز پنجشنبه عصر به سمت مشهد راه افتادیم و اخرای شب رسیدیم ظهر شنبه نهار دعوت عمه سمانه بودیم . بابا جون و عمه سهیلا و عمو صادق و خاله مینا هم بودن و اونجا شما کلی با ارنیک و اتبین جون بازی کردی البته چون مامان از صبح حالش خوب نبود عصر با عمه سمانه رفتیم درمانگاه سرم زدیم ظهر شنبه هم دعوت عمه صدیقه بودیم اما چون باز شما و بردیا و بابا حالتون خوب نبود برنامه رو کنسل کردیم و سر شب که حال همه بهتر شد رفتیم بیرون خرید و روز یکشنبه هم عصر برگشتیم بیرجند ولی جاده حسابی شلوغ بود ...
30 آبان 1396