روزهای پر از نگرانی
یکشنبه شب 95/3/6 واسه آزماییشاتم رفتم مشهد خونه خاله ماری و صبح دوشنبه اقا مرتضی من و خاله ماری رو رسوندن مطب خانم دکتر برادران در تموم مدت راه به خاطر ازمایشی که امکان داشت خانم دکتر بگه باید انجام بدم کلی استرس داشتم که بعد دیدن جواب ازمایشم گفت لازمه انجام بشه موقعی که قبل نمونه گیری خانم دکتر داشت بوسله سونو محل ورود سرنگ رو مشخص می کرد و من از شدت ترس و استرس این کار حسابی دست و پام رو گم کرده بودم گفت چه پسر شیطونی داری و اونجا بود که فهمیدم نی نی جدیدمون پسره بعد ازمایش به توصیه خانم دکتر که گفت باید چند روزی استراحت داشته باشی و نمی تونی بری شهرستان مشهد موندم و چهارشنبه ظهر با پرواز بر...
نویسنده :
مامانی گیتا جون و برديا جون
13:41




