ستاره هاي زمینی

گیتا و برديا قند عسل هاي مامان

رستوران رضايي -پاگشاي عمه صديقه

 روز پنجشنبه نهار همگی دعوت بابا جون بودیم رستوران رضایی از اونجا هم چون قرار بود بریم باغ یکی از فامیلای عمو مجید تو طرقبه قبلش به اتفاق عمو حمید رفتیم خونه تا یک سری لباس و وسیله واسه شما دو تا برداریم  و بعدشم  رفتیم باغ . اونجا اقایون رفتن شنا و شما هم کلی با سگ ارنیک جون بازی کردی در صورتی که مامان کلی از سگه می ترسید شب هم چون یک سری از مهمونا شام جایی دعوت بودن ما به اتفاق عمو حمید و پسراش رفتیم یکی از رستورانای طرقبه واسه شام . بعدشم عمو حمید رو دوباره رسوندیم باغ و خودمون چون شما دو تا خواب بودین و منم یه خورده سرما خورده بودم  و شب قبلش هم به خاطر سرماخوردگیه بردیا و بدخوابیش کم خوابیده بودم ترجیح داد...
29 تير 1396

مشهد - پارك مينياتوري

عصر چهارشنبه و یک سری ماکت دیگه که به خاطر عدم همکاریه گیتا خانم نشد عکس بگیریم توصیه می کنم حتما برین به خصوص تو فصلی که یاس ها هنوز گل دارن اخه اونجا پر از یاسه و دفعه قبل که رفتیم خیلی عالی بود بعدش هم رفتیم فروشگاه بزرگ نزدیک پارک که تقریبا تو خیابون روبروی خونه واقع می شه و کلی ازش تعریف شنیده بودیم واسه خرید وقتی هم برگشتیم خونه چایی برداشتیم و رفتیم تاب تاب در در ...
28 تير 1396

مشهد

طبق معمول به خاطر شرایط کاریه بابا برنامه حرکت به مشهد از یکشنبه عصر افتاد به دوشنبه صبح و از دوشنبه صبح به عصر که نهایتا ساعتای 9 راه افتادیم سمت مشهد . نزدیکیای مشهد چون بابا خوابش گرفته بود یه کوچولو توقف کردیم تا بابا یه چرت بزنه و این شد که نهایتا ساعتای 2.5 رسیدیم و رفتیم خونه ی خودمون و تا خوابیدیم شد نزدیکیای صبح شما و بردیا هم چون بیشتره راه خواب بودبن صبح ساعتای 8 بیدار بودین و بیچاره مامان طبق معمول در ارزوی کمی استراحت موند منم صبح بعد یه تمیزکاریه جزئی و خوردن صبحانه رفتم سر وقت اماده کردن نهار شما دو تا وروجک و خودمون که بعد دادن غذا بهتون و اماده کردن لباسا ی 3 نفرمون سریع یه دوش گرفتم و نهار نخورده ( اخه نهار ...
27 تير 1396

مهمانان دوست داشتنیه هر ساله

سلام عسل مامان جونم برات بگه این روزا بر خلاف هفته های قبل حسابی شلوغ بود اول از همه اینکه امسال هم به منوال سالهاي گذشته حميد جووووون (به قول بابا) و دوتا پسراش (جواد و امير بيژن) امدن ايران و البته بيرجند اخه حميد اقا خيلي دوست داره پسراش با فاميل و فرهنگ ايران اشنا بشن هميشه مي گه اگه من از بچگي نمي ياوردمشون الان که بزرگ شدن علاقه ای به ایران امدن نداشتن . خلاصه پنجشنبه عصر اول به اتفاق شما و اقا برديا و البته چند نفر از همكاراي مامان رفتيم ديدن گل پسریه خاله عاطفه بعدشم چون قرار بود شام با حميد جووووون بريم بيرون برنامه ريزي كرديم همديگه رو تو خانه ي بازي ببینیم تا بچه ها قبلش یه خورده بازی بکنن بعد بریم واسه ش...
23 تير 1396

پسر مامان واستاده تو استانه ی 10 ماهگی

از دو روز قبل با کمک می تونم وایستم از دیروز هم مهارتم تو این کار بیشتر شده  از روز شنبه یه پرستار جدید می یاد( خانم عارفی )که تو مهد کودک قبلیت(مهد عاطفه ها)به عنوان مسئول اشپزخونه کار می کرد یه خانم نسبتا سن بالا . یادمه اون موقع که من یه چند باری باهات امدم مهد خانم تر و تمیز و فرزی بود و یه چند وقت بعدش شنیدم دیگه مهد نمی یاد . واسه همون هفته ی قبل شمارشو از مربی قبلیت (الهام جان)گرفتم و باهاش تماس گرفتم که خدا رو شکر سر کار نمی رفت و قرار شد از اول هفته بعد بیاد و نهایتا یکشنبه از تعطیلیه یک روز در هفته استفاده کردم و گفتم خانم امد .خدا رو شکر خوب بود و از دیروز هم تنهایی با شماهاست البته شما از دوشنبه صبح...
20 تير 1396

دندوني

بالاخره ديشب اولين دندونم سر و كلش پيدا شد سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام میخوام نشونتون بدم صاحب مروارید شدم یواش یواش و بیصدا شدم جز کباب خورا يه چند شبي شده بود كه نيمه شب خيلي بيدار مي شدم وبي تابي مي كردم تا اينكه ظهر پنجشنبه مامانم كه از سر كار برگشت خونه ماماني بهش خوش خبري داد كه بالاخره گل پسري هم دندون دار شد ...
15 تير 1396

...

نمی دونم چرا شانس پرستار ندارم روز شنبه از بیکاری هفتگیم استفاده کردم و گفتم پرستارتون بیاد تا با شما اشنا بشه و یه جورایی کار دستش بیاد روز دوشنبه هم زودتر رفتم خونه تا زمانی که گیتا می یاد خونه باشم و یک سری راهکار واسه مدیریت کردن شیطون خانممون بهش بدم( اخه روز قبلش حسابی شیطنت کرده بود) اما متاسفانه همون روز عصر پیام داد که دیگه نمی تونه بیاد به خاطر نوه ش . ظاهرا دخترش تنهایی از پس بچش بر نمی یاد. خلاصه موندم چکار کنم اینو بعد کلی گشتن پیداش کرده بودم قبلا 4 سال پرستار نوه ی یکی از دوستای مامانی بوده . اینم از شانس ما ...
14 تير 1396