ستاره هاي زمینی

گیتا و برديا قند عسل هاي مامان

افطاری مامانی و خاله رویا

افطاری مامانی -دوشنبه مصادف با شب تولد امام حسن(ع)       افطاری خاله رویا- سه شنبه 15 رمضان اون شب کلی از سر و کله زدن دایی رضا و طاها جون کیف کردی و قاه قاه می خندیدی به خصوص موقعی که همدیگه رو قلقلک می دادن      ...
31 خرداد 1395

مهد کودک

 پنجشنبه 95/3/13   طرفای ظهر به همراه گیتا جونی یه سر رفتیم مهد آفتابگردان تا اگه خدا بخواد گیتا خانمی دوباره مهد رفتن رو تجربه کنه که البته به خاطر مرخصی رفتن مربی کلاسشون تا آخر خرداد قضیه به اول تیر ماه موکول شد ...
22 خرداد 1395

رمضان المبارک

خدایا ... رمضان ماه مهمانی توست ... سفره ات هر روزِ سال پهن بوده ، ولی این روزها ، پذیرایی ها ویژه است ... از خوان گسترده ات چشم و دلی سیر میخواهم ... شکم سیر را هر روز قبل از رمضان مرحمت نموده ای ... افطار و سحر که مهمان خدا هستید ما را هم به دعا مهمان دلهایتان کنید... ...
17 خرداد 1395

جمعه شب - خونه خاله بیتا

   جمعه شب واسه همون برنامه دورهمی خانوادگی شام رفتیم خونه خاله بیتا اونجا کلی با دایی رضا و خاله رویا و طاها جون فوتبال بازی کردی تا حالا این قدر شنگول ندیده بودمت کلی ذوق کرده بودی با چنان هیجانی بازی می کردی که بقیه از دیدن حال و احوالت خندشون گرفته بود یه بازه زمانی هم رفته بودی رو گردن دایی رضا و بنده خدا دایی رضا تو همون حال بازی می کرد       وقتی محبت دختر خاله پسر خاله گل می کنه گوشواره گیلاسی هدیه خاله بیتا برای دایی رضا به مناسبت تولدش که 14 خرداده     ...
14 خرداد 1395

روزهای پر از نگرانی

یکشنبه شب 95/3/6  واسه آزماییشاتم رفتم مشهد خونه خاله ماری و صبح دوشنبه اقا مرتضی من و خاله ماری رو  رسوندن مطب خانم دکتر برادران در تموم مدت راه به خاطر ازمایشی که امکان داشت خانم دکتر بگه باید انجام بدم کلی استرس داشتم که بعد دیدن جواب ازمایشم گفت لازمه انجام بشه موقعی که قبل نمونه گیری خانم دکتر داشت بوسله سونو محل ورود سرنگ رو مشخص می کرد و من از شدت ترس و استرس این کار حسابی دست و پام رو گم کرده بودم گفت چه پسر شیطونی داری و اونجا بود که فهمیدم نی نی جدیدمون پسره بعد ازمایش به توصیه خانم دکتر که گفت باید چند روزی استراحت داشته باشی و نمی تونی بری شهرستان مشهد موندم و چهارشنبه ظهر با پرواز بر...
6 خرداد 1395