ستاره هاي زمینی

گیتا و برديا قند عسل هاي مامان

سفر به سلامت بابا جونی

مهمترین اخبار این دو سه روزه : امروز هوا بارونیه بابا جونی شنبه صبح رفت کربلا (سفر به سلامت بابایی )  دخملی ۶ دندونه جدیدا شده ۸ دندونه ( از فک پایین ۲ تا دندونش نیش زده  ) واسه همون بود که اخیرا لثه های دخترم آزرده بود     آب دهنشم که قربونش برم همیشه آویزونه ...
29 بهمن 1392

ولنتاین مبارک

 ولنتاین مبارک عشق مامان  مثل ماه /مثل ماه /مثل ماه شدی امشب   بازم رستوران بابا حاجی -دعوت بابا جونی به مناسبت آمدن عمو سعید عمه جونی           شیرینی ولنتاین به مناسبت آمدن دو کبوتر عاشق به خونمون عمه صدیقه و عمو سعید عمه جونی چشمت روشن     خوشمزه مامان که اونطوری با دهنت صدا درمیاری مامان می یاد می خوردت ها         می خوای ادای مامانو دربیاری که کلید و می کنه تو انگشتشو می چرخونه آخ قربونت برم     عشق م...
26 بهمن 1392

سرسره برفی

سلام قشنگ مامان روز جمعه بعد صبحانه دادن شما حاضر شدیم و اول رفتیم سمت بند دره آخه بابایی می خواست بره سرسره برفی ولی دیدیم اونجا که خبری نبود یعنی اون دوروبرا کسی رو با تیوپ ندیدیم واسه همون برگشتیم و رفتیم سمت بند امیر شاه . به سمت بالا ها ی بند که می رفتیم یکی دوتا چایخونه دیدم که جدید باز شده بود و قراره اگه خدا بخواد هفته دیگه هوا خوب باشه بریم اونجا خلاصه تو راه یه عده رو دیدیم که یه جای مناسب واسه سور خوردن پیدا کرده بودن و با تیوپ مشغول سر خوردن بودن ما هم وایستادیمو بابایی رفت و اول با سینی بعدشم با تیوپ یکی از همونا سر خورد و کلی واسه خودش کیف کرد اما چون اون موقع ...
19 بهمن 1392

جشنواره آدم برفی

 صبح برفی شما بخیر قند عسل مامان  بارش برفی که از روز یکشنبه شروع شده بود تا صبح ادامه داشت و وقتی مامان صبح واسه رفتن به اداره بیدار شد دید وای همه جا سفیدپوش شده  از ترش اینکه مبادا شما تو رفت و آمد سرما بخورین مرخصی گرفتم . جالب اینکه بابایی هم گفت منم حوصله ندارم برم و زنگ زد و اونم مرخصی گرفت و خلاصه ۳ نفری موندیم خونه موقع صبحانه خوردن بودیم که یه پیامک واسه بابایی اومد که شهرداری ساعتای ۱۲.۵ یه جایی نزدیکییای خونمون جشنواره آدم برفی گذاشته  ما هم از خدا خواسته سریع دست به کار شدیم که خودمونو به موقع به جشنواره برسونیم آخه بیرون خیلی سرد بود و نمی شد خودمون بریم آدم برفی درست کنیم واسه همون گ...
16 بهمن 1392

وای از برف وای از پس برف-آش پزون

سلام فرشته کوچولوی مامان  وای که چقدر از دیروز هوا سرد شده دیروز منو مامانی عرفان جون مرخصی گرفتیم تا زودتر برگردیم آخه مامانی عرفان جون نوبت دندانپزشکی داشتو منم می خواستم برم خونه مامانی که واسه دوره قرآنشون کمک کنم ساعتای ۱۲.۵ رسیدم و بعد قربون صدقه رفتن دخملی دست به کار شدم و تو فاصله ای که سیب زمینی هایی که واسه پوره گیتا جون گذاشته بودم بپزه یه خورده کمک مامانی کردم و بعدشم رفتم سراغ غذا دادن به دخملی که همیشه یه پروسه زمان بره (بس که دخترم خوش غذایه ) و بعدشم شروع کردم به حاضر کردنش و تا قبل آمدن دوستای مامانی خودمم سریع حاضر شدم . البته بابایی هم ساعتای ۲.۵ اومد تا هم یک سری از وسیله های گیتا خانم رو که...
14 بهمن 1392

بازم برف ریزه ریزه از آسمون می ریزه

                                                        سلام قند عسل مامان از دیشب داره برف می یاد این شد دومین برف زمستانی امسال خدا رو شکر امروز یکشنبه ی و مامانی دوره قرآن داره و قراره به خاطر قبولی ارشد خاله رویا یه آش خوشمزه هم بده به آش تو این هوا چقدر می چسبه دخملی آلان خونه مامانیه فقط خدا کنه بذاره به کاراشون برسن منم اگه بشه زودتر مرخصی می گیرم و میرم که با گیتا تا عصر اونجا باشیم و من...
13 بهمن 1392

اولین های دخترم

۱۳ شهریور ماه ۹۱ یعنی ۲ روز بعد تولدش : اولین باری که رفت مشهد 26 مهر ماه91  : اولین باری که رفت حمام 4 اسفند ماه  91  : روزی که غذای کمکی رو شروع کرد  با 2 قاشق مرباخوری لعاب برنج 4 فروردین ماه  92 : اولین باری که غلت زد ساعت 4.5 عصر 18 تیرماه  92 : اولین دندونش نیش زد   ۲۲ دی ماه ۹۲  : اولین تلاش برای بلند شدن      و الان یه دو هفته ای می شه که دخملی صحبت کردن رو با گفتن کلمه بابا شروع کرده و جدیدا  کلمه آب رو هم می گه    اولین های پوشیدنی   اولین حوله کلاه د...
13 بهمن 1392

الوعده وفا - بازم پارک توحید

صبح جمعه شما بخیر قند عسل مامان صبح جمعه معجزه شد و شما تا ۹ خواب بودی   وقتی هم بیدار شدی بعد صرف صبحانه در کنار منو بابایی چون می خواستیم واسه نهار بریم پارک تا طبق قرار هفته قبل شما رو سوار تاب سرسره کنیم تو فاصله ای که مامان یه خورده جمع و جور میکرد و واسه شما نهار می ذاشت و البته یه کیک کوچولو واسه عصرونه شما به کمک بابایی واسه نهار یه الویه خوشمزه درست کردین  .خلاصه کارا که تمام شد وسایل رو جمع و جور کردیم و با چای و کیک والویه ساندویچ شده رفتیم پارک . اول از همه سوار سرسره شدی و به کمک بابایی و مامانی یه چند باری رو سرسره ها سر خوردی بعدش هم بردیمت که ...
12 بهمن 1392

روز جمعه ای

روز جمعه بابایی با یکی از دوستاش تماس گرفت  تا واسه نهار بریم پارک توحید .اونجا یه شهر بازی کوچولو با یه سرسره بادی بزرگ داره که گیتا جونی تا حالا نرفته بود و چون هوا دیروز نسبتا گرم بود گفتیم گیتا خانم رو ببریم بیرون یه حال و هوایی عوض کنن اگر چه که ظاهرا باباها بیشتر کیف کردن  خلاصه گیتا خانم بعد صرف نهار حاضر شدن و به اتفاق بابایی و مامانیشون رفتن پارک وقتی رفتیم اول از همه بچه ها رو بردیم سوار قطار شدن و بعدشم ماشین برقی که گیتا و بابایی سوار یه ماشین شدن و دینا جون و و باباییش هم ( دوست بابا) سوار یه ماشین دیگه و باباها هم چون خلوت بود تا تونستن شلوغ بازی کردن و حسابی خوش گذروندن و یه چند باری هم با هم تصادف کردن بند...
5 بهمن 1392
1